|
......
|
یک نصیحت سعی کنید عاشق اونی بشید که بدستش میارید نه اینکه جز غم حسرت و عمر چند سال شما هدر بره
چیزهای قشنگتر هم هست به انها فکر کنید
ستايش کردم، گفتند خرافات است عاشق شدم،
گفتند دروغ است گريستم، گفتند بهانه است
خنديدم، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد، مي خواهم پياده شوم

برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
کسی واست ميسازه که زيباترين و شيرين ترين لحظات رو
واست ساخته بود
قطره دلش دریا می خواست،
خیلی وقت بود که به خدا گفته بود اما هر بار خدا می گفت
از قطره تا دریا راهی است طولاني
راهی از رنج، عشق و صبوری،
هر قطره را لیاقت دریا نیست
فرشتگان به من آموختند كه سكوت مقدسترين شعر زندگانيست ...
من سكوت خواهم كرد ... يك سكوت خشونت بار ....
يك سكوت عاشقانه .... يك سكوت پر از نعره فرياد .... !
من لبخند خواهم زد
و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم
تاحداقل در مرگم فكر كنم .....
هميشه در كنارت خواهم بود
خیلی دلم برای نوشتن از تو تنگ شده
اخه یه مدت کوچولو از تو دور بودم
ولی واسم دها سال بود
خوب بگذریم
حالت خوبه٬ من خوبم فقط دوری تو ملال اوره
هر جای این کره خاکی هستی موفق باشی
بی تو قلبم شکستنی ست
رفتم و تنهات گذاشتم
شاید سرنوشت من چنین بود
تنها بودن وتنها گذاشتن
میراث دنیاست
به باد گفتم پیغامم را به تو برساند
دوستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم
ولی باد پیغامم را در وسط راه به دست دیگری داد
و حالا دست دیگری به جای دست تو در دست من است
چه تقدیری
خدایا مواظب اونی باش که عشق را به من یاد داد
زندگی ٬ محبت ٬ مهربانی را
دوستت دارم٬دوستت دارم
گرمی دستهایت چیست؟
که دستهایم انها را می طلبد در آیینه چشمانم بنگر چه می بینی؟ آیا می بینی که تو را می بیند؟ صدای تپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند دوستت دارم دوست ندارم که بگویم دوستت دارم دوست دارم که بدانی دوستت دارم........
نورشون و بدرقه ی پاکی خنده هات کنن
یه شب تو پائیز که غمت سر به سر دل می زاره
صدف همون کسی که بیشتر از همه دوستت داره
نمی دانم شاید سلام
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی.
کسی که بیشتر از دیروز دوستت دارد.
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن 
فرشته سردرگم به نزد پروردگار رفت و تا گره از این معما بگشاید خداوند هنگامی که فرشته را مستعصل دید پرسید: "آیا اتفاقی افتاده که تورا اینطور پریشان نموده؟" فرشته پاسخ داد: "بارالهی...زنی را که دیروز خودش به زندگی اش پایان داده به اینجا آورده اند اما در کمال تعجب نام آن زن در ضمره بهشتیان است" خداوند پرسید: "دلیل آن زن برای ترک هستی چه بوده است؟" فرشته جواب داد: "روز گذشته خبر حمله قلبی همسرش را به او دادند و او تاب تحمل نتوانست و به زندگی خود پایان داد" خداوند باز پرسید: "بعد از مرگ او سرنوشت همسرش چه شد؟" فرشته گفت: "بعد از مرگش قلب زن را به همسرش پیوند زدند تا از مرگ رهایی یابد" خداوند گفت: "نکته در همین جاست این زن با مرگ خویش به دیگری زندگی بخشید او هیچ قانونی را نقظ نکرده است بر طبق قانون عشق در راه عشق جان دادن نیز شیرین است مرتبه این زن حتی از لیلی و مجنون نیز بالا تر است اگر مجنون به پای لیلی سر بر خاک نهاده این زن برای عشقش تن در خاک نهاده و این با ارزش است" 
گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشك تو چشاش جمع شد
گفت: مگه الان نگفتي كه خدا از همه چيز به ما نزديك تره .
چشمانت آسمانی است که بربلندای منظومه ی وجودت
به زیبایی تمام گسترده شده.
شب ازمهتاب سیاه رنگ چشمان توجان می گیرد
ومژگانت این آسمان را شهاب باران می کنند.
کاش پروازمی دانستم ودراین گنبدکبود بال می گشودم آزاد......
و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم که تا ديروز به عشقت ميدرخشيدند
نميدانم چه غمگينند
برايم چشمهاي روشن تو چراغ روشن شب بود
نميدانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي؟
که من بي تو هزاران بار هر لحظه ميميرم
نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره
نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار
بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
شايد به خاطرکسي، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش
که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را
در دفتر نقاشیش سیاه کشیدتا پدر کارگرش را زیر آفتاب نسوزاند
دارم از تو می نویسم
ای همه بود و نبودم
ای تو آسمان احساس
ای تو گرمی وجودم
دارم از تو می نویسم
ای یه لب، هزارتا خنده
ای تو معنی رسیدن
واسه ی دل دیوونم
من تو رو نفس کشیدم
توی آسمون عشقم
من برات گریه ها کردم
زیر این هلال مهتاب
چه دعاها که نکردم
واسه دیدن تو تو خواب
دارم از تو می نویسم
روی برگه های قلبم
روزی صد دفعه نوشتم
عاشقم، بی تو یه مرگم

يکي بياد بهم بگه کجاي کارم اشتباست گاهي مي خوام داد بکشم
اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چردنيا به آخر نمي رسه .
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،
ديوانه هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،
اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است
هرگاه زير پايت خشخش برگها را احساس كردي،
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي،
براي يك بار در گوشهاي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير


به غم بگو خدای بزرگی دارم
برای او که جادوی کلامش زیباترین لغت قلم می زند
برای او که قلبش به وسعت دریاست
وقایق قلب من در ان غرق شد
رفت و من تنهاتر ازتنها شدم
اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان٬
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان٬دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و اسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه٬چند بزمی٬گرم عیشو نوش می دیدم
تخستین نعره مستانه را خاموش ان دم بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم برای خاطر تنهایکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز افرین را کوه به کوه اواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی
نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد٬
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد٬وگرنه من بجای او چو بودم٬
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم.
(( عجب صبری خدا دارد))